معرفی شاهنامه

یکی از بزرگ‌ترین حماسه‌های منظوم جهان، کتاب شاهنامه فردوسی، اثر ابوالقاسم فردوسی است. این اثر شامل حدود 50,000 تا 61,000 بیت است و به اساطیر، حماسه‌ها و تاریخ ایران از آغاز، تا حمله‌ی اعراب می‌پردازد. شاهنامه در سه بخش اسطوره‌ای، پهلوانی و تاریخی نگاشته شده و تأثیر عمیقی بر فرهنگ و ادبیات کهن فارسی داشته است. این کتاب به بسیاری از زبان‌های زنده‌ی جهان نیز ترجمه شده است.

یکی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین آثار ادبیات کهن فارسی و یکی از شاهکارهای حماسی جهان، کتاب شاهنامه فردوسی (Shahnameh) است که توسط حکیم ابوالقاسم فردوسی (Ferdowsi)، شاعر بزرگ ایرانی، در حدود هزار سال پیش سروده شده است. شاهنامه به معنای «کتاب شاهان» است و داستان‌های آن به تاریخ و اساطیر ایران باستان می‌پردازد. این اثر عظیم که بیش از 50,000 بیت شعر را در بر می‌گیرد، به زبان فارسی دری نوشته شده است.

فردوسی در شاهنامه تلاش کرده است تا تاریخ و فرهنگ ایران را از دوران اساطیری تا زمان حمله‌ی اعراب به ایران، به تصویر بکشد. او با استفاده از زبان شعر و با بهره‌گیری از داستان‌های حماسی، قهرمانان و پادشاهان ایران را به تصویر کشیده و ارزش‌های اخلاقی و فرهنگی ایرانیان را به نسل‌های بعدی منتقل کرده است. شاهنامه فردوسی شامل سه بخش اصلی است: بخش اساطیری، بخش پهلوانی و بخش تاریخی.

بخش اساطیری شاهنامه فردوسی به داستان‌های مربوط به آفرینش جهان و انسان، نبردهای خدایان و دیوان و داستان‌های مربوط به نخستین پادشاهان و قهرمانان اسطوره‌ای می‌پردازد. یکی از معروف‌ترین داستان‌های این بخش، داستان کیومرث، بنیان‌گذار و اولین پادشاه جهان و ایران است. کیومرث به‌عنوان نخستین پادشاه، نماد آغاز تمدن و فرهنگ انسانی است. در این بخش همچنین داستان‌های مربوط به جمشید، ضحاک و فریدون نیز آمده است. هر کدام از این داستان‌ها، دارای پیام‌های اخلاقی و فرهنگی عمیقی هستند که هر خواننده‌ای را جذب خود می‌کنند.

بخش پهلوانی شاهنامه فردوسی به داستان‌های مربوط به قهرمانان و پهلوانان ایرانی می‌پردازد. یکی از معروف‌ترین قهرمانان این بخش، رستم، پهلوان بزرگ سیستان است. داستان‌های رستم و سهراب و رستم و اسفندیار، از جمله داستان‌های معروف این بخش هستند که توجه بسیاری را به خود جلب کرده‌اند. ماجراهای این بخش از شاهنامه، حتی در کتب درسی نیز به‌کرات آورده شده است. رستم به‌عنوان نماد شجاعت، وفاداری و قدرت در فرهنگ ایرانی شناخته می‌شود و داستان‌های او همواره مورد توجه و علاقه‌ی مردم ایران بوده است. در این بخش همچنین داستان‌های مربوط به دیگر پهلوانان ایرانی مانند زال، گرشاسپ و بیژن نیز آمده است.

بخش تاریخی شاهنامه فردوسی به تاریخ پادشاهان ایران از دوران هخامنشیان تا زمان حمله‌ی اعراب به ایران می‌پردازد. در این بخش، ابوالقاسم فردوسی با استفاده از منابع تاریخی و روایات شفاهی، تاریخ پادشاهان ایران را به تصویر کشیده است. یکی از معروف‌ترین داستان‌های این بخش، داستان اسکندر مقدونی و نبردهای او با پادشاهان ایرانی است. فردوسی در این بخش تلاش کرده تا تاریخ ایران را به شکلی حماسی و با استفاده از زبان شعر به تصویر بکشد و ارزش‌های فرهنگی و تاریخی ایران را به نسل‌های بعدی منتقل کند.

زبان و سبک شعری شاهنامه فردوسی، یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی آن است. فردوسی با استفاده از زبان فارسی دری و با بهره‌گیری از وزن و قافیه، اشعاری زیبا و روان خلق کرده است که خواننده را مجذوب خود می‌کنند. زبان شاهنامه ساده و درعین‌حال پر از تصاویر زیبا و استعاره‌های شاعرانه است که به خواننده امکان می‌دهند تا به دنیای داستان‌ها و شخصیت‌های آن نزدیک شود و با آن‌ها همذات‌پنداری کند.

ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه به ارزش‌های اخلاقی و انسانی نیز توجه ویژه‌ای داشته است. او در داستان‌های خود به مفاهیمی مانند عدالت، شجاعت، وفاداری، عشق و دوستی پرداخته و تلاش کرده است تا این ارزش‌ها را به خواننده منتقل کند. یکی از پیام‌های اصلی این اثر سترگ، اهمیت حفظ هویت، فرهنگ ملی و ادبیات کهن فارسی است. فردوسی با سرودن این منظومه‌ی حماسی، سعی کرده تا فرهنگ و تاریخ ایران را از فراموشی نجات دهد و به وارثانش منتقل کند.

بسیاری از واژگان و اصطلاحات فارسی که امروزه استفاده می‌شوند، ریشه در شاهنامه فردوسی دارند. در واقع این کتاب تأثیر زیادی بر زبان و ادبیات فارسی داشته است. این حماسه‌ی منظوم به‌عنوان یکی از منابع اصلی ادبیات کهن فارسی، نقش مهمی در حفظ و گسترش این زبان داشته است. بسیاری از شاعران و نویسندگان بزرگ فارسی‌زبان مانند نظامی گنجوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، سعدی شیرازی و حافظ شیرازی تحت تأثیر شاهنامه قرار گرفته و در خلق آثار و سروده‌های خود از آن الهام گرفته‌اند.

این اثر ستودنی، همچنین به عنوان یک منبع مهم تاریخی مورد توجه پژوهشگران و مورخان بسیاری قرار گرفته است. این کتاب اطلاعات زیادی درباره‌ی تاریخ و فرهنگ ایران باستان ارائه می‌دهد و بسیاری از روایات تاریخی و اساطیری مربوط به ایران باستان را به تصویر می‌کشد. پژوهشگران با مطالعه‌ی شاهنامه فردوسی می‌توانند به درک بهتری از تاریخ و فرهنگ ایران دست یابند و اطلاعات ارزشمندی درباره‌ی دوران‌های مختلف تاریخی این سرزمین به دست آورند.

پس از گذشت هزار سال از سرودن این حماسه، این اثر همچنان مورد توجه و علاقه مردم ایران و جهان قرار دارد. کتاب شاهنامه فردوسی، یک اثر بی‌نظیر و جاودانه است که نه‌تنها منظومه‌ی ادبی بزرگی متعلق به تاریخ ادبیات کهن فارسی، بلکه یک منبع ارزشمند تاریخی و فرهنگی نیز محسوب می‌شود که به حفظ و گسترش فرهنگ و هویت ملی ایران کمک کرده است. ابوالقاسم فردوسی با سرودن شاهنامه، نام خود را به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین شاعران و داستان‌سرایان و حماسه‌پردازان تاریخ به ثبت رسانده است.

تأثیرات شاهنامه فردوسی بر هنرمندان و نویسندگان و شاعران حال حاضر، نشان‌دهنده‌ی اهمیت و جایگاه ویژه‌ی این حماسه در فرهنگ و هنر ایران و جهان است. این کتاب همچنان به‌عنوان یک منبع الهام‌بخش برای نسل‌های آینده باقی خواهد ماند و ارزش‌های فرهنگی و تاریخی ایران را به جهانیان معرفی خواهد کرد.

فصل شصت و هفتم

آگاه شدن سیندخت از کار رودابه

 میان زال و رودابه زنی زیرک و سخنگوی واسطه بود که پیام آن دو را به یکدیگر می رساند. وقتی فرستاده از نزد سام باز آمد زال او را نزد رودابه فرستاد تا مژده رضای پدر را به او برساند . رودابه که شادمان شد و به این مژده زن چاره گر را گرامی داشت و گوهر و جامه گرانبها نیز به وی داد تا با پیام و درود به زال برساند. زن چاره گر وقتی از ایوان رودابه بیرون می رفت چشم سیندخت ، مادر رودابه بر او افتاد . بد گمان شد و پرسش گرفت که کیستی و اینجا چه می کنی ؟ زن بیمناک شد و گفت: « من زنی بی آزارم . جامه و گوهر به خانه مهتران برای فروش می برم . دختر شاه کابل پیرایه ای گرانبها خواسته بود . نزد وی بردم و اکنون باز می گردم. » سیندخت گفت: « بها را فردا خواهد داد. » سیندخت بد گمانیش نیرو گرفت و زن را باز جست و جامه و انگشتر را که رودابه به او داده بود و بشناخت و برآشفت و زن را به رو درافکند و سخت بکوفت و خشمگین نزد رودابه رفت و گفت: « ای فرزند این چه شیوه ایست که پیش گرفته ای؟ همه عمر بر تو مهر ورزیده ام و هر آرزو که داشتی بر آوردم و تو راز از من پنهان می کنی ؟ این زن کیست، به چه مقصود نزد تو می آید؟ انگشتر برای کدام مرد فرستاده ای؟ تو از نژاد شاهانی و از تو زیباتر و خوبروتر نیست، چرا در اندیشه نام خود نیستی و مادر را چنین به غم می نشانی؟ » رودابه سر به زیر افکند و اشک از دیده به رخسار ریختو گفت: « ای گرانمایه مادر، پایبند مهر زال زرم. آن زمان که سپهبد از زال به کابل آمد فریفته دلیری و بزرگی او شدم و بی او آرام ندارم. با یکدیگر نشستیم و پیمان بستیم اما سخن جز به داد و آئین نگفتیم. زال مرا به همسری خواست و فرستاده ای نزد سام گسیل کرد . سام نخست آزرده شد اما سرانجام به کام فرزند رضا داد. این زن مژده شادمانی را آورده بود و انگشتر را به شکرانه این مژده برای زال می فرستادم. » سیندخت چون راز دختر را شنید خیره ماند و خاموش شد. سرانجام گفت: « فرزند، این کار کاری خردمندانه نیست. زال دلیری نامدار و فرزند سام بزرگ پهلوان ایران است و از خاندان نریمان دلاور است. بزرگ و بخشنده و خردمند است. اگر به وی دلداده ای بر تو گناهی نیست. اما شاه ایران اگر این راز را بداند خشمش دامن خاندان ما را خواهد گرفت و کابل را با خاک یکسان خواهد کرد. چه میان خاندان فریدون و ضحاک کینه دیرین است. بهتر است از این اندیشه در گذری و بر آنچه شدنی نیست دل خوش نکنی. » آنگاه سیندخت زن چاره گر را نوازش کرد و روانه ساخت و از او خواست تا این راز را پوشیده بدارد و خود پس از تیمار رودابه آزرده و گریان به بستر رفت.

فصل شصت و ششم

پاسخ سام

سام چون نامه زال را دید و آرزوی فرزند را دانست، سرد شد و خیره ماند . چگونه می توان بر پیوندی میان خاندان خود که از فریدون نژاد داشت با خاندان ضحاک همداستان شود ؟ دلش از آرزوی زال پر اندیشه شد و با خود گفت: « سرانجام زال گوهر خود را پدید آورد. کسی را که مرغ در کوهسار پرورده باشد کام جستنش چنین است. » غمگین از شکارگاه به خانه آمد و خاطرش پر اندیشه بود که « اگر فرزندم را باز دارم پیمان شکسته ام و اگر هم داستان باشم زهر و نوش را چگونه می توان در هم آمیخت ؟ از این مرغ پرورده و آن دیو زاده چگونه فرزندی پدید خواهد آمد و شاهی زابلستان بدست که خواهد افتاد؟ » آزرده و اندوهناک به بستر رفت . چون روز برآمد موبدان و دانایان و اخترشناسان را پیش خواند و داستان زال و رودابه را با آنان در میان گذاشت و گفت: « چگونه می توان دو گوهر جدا چون آتش را فراهم آورد و میان خاندان فریدون و ضحاک پیوند انداخت؟ در ستارگان بنگرید و طالع فرزندم زال را باز نمائید و ببینید دست تقدیر بر خاندان ما چه نوشته است. » اختر شناسان روزی دراز در این کار ببسر بردند. سرانجام شادان و خندان پیش آمدند و مژده آوردند که پیوند دختر مهراب و فرزند سام فرخنده است . از این دو فرزندی دلاور زاده خواهد شد که جهانی را فرمانبردار و نگاهبان خواهد بود ، پای بداندیشان را از خاک ایران خواهد برید و سر تورانیان را به بند خواهد آورد . دشمنان ایرانشهر را کیفر خواهد داد و نام پهلوانان در جهان به او بلند آوازه خواهد شد :

 بدو باشد ایرانیان را امید

از او پهلوان را خرام و نوید

خنک پادشاهی بهنگام اوی

زمانه به شاهی برد نام اوی

چه روم و چه هند و چه ایران زمین

نویسند همه نام او برنگین

سام از گفتار اخترشناسان شاد شد و آنان را درهم و دینار داد و فرستاده زال را پیش خواند و گفت: « به فرزند شیر افکنم بگوی که هر چند چنین آرزوئی از تو چشم نداشتم ، لیک چون با تو پیمان کرده ام که هیچ خواهشی را از تو دریغ نگویم به خشنودی تو خشنودم . اما باید از شهریار فرمان برسد . من هم امشب از کارزار به درگاه شهریار خواهم شتافت و تا رآی او را باز جویم. »

فصل شصت و پنجم

نامه زال به سام

زال به سام نامه نوشت که: « ای نامور، افرین خدا بر تو باد. آنچه بر من گذشته است می دانی و أز ستم هائی که کشیده ام آگاهی که : وقتی أز مادر زادم بی کس و بی یار در دامن کوه افتادم و با مرغان هم زاد و هم توشه شدم . رنج باد و خاک و آفتاب دیدم و أز مهر پدر و آغوش مادر دور ماندم . آنگاه که تو در خز و پرنیان آسایش داشتی، من در کوه و کمر در پی روزی بودم . یاری فرمان یزدان بود و أز آن چاره نبود. سرانجام به من باز آمدی و مرا در دامن خود گرفتی، اکنون مرا آرزوئی پیش آمده که چاره آن به دست توست . من مهر رودابه دختر مهراب را به دل دارم و شب و روز أز انیشه او آرام ندارم . دختری آزاده و نکومنش و خوب چهره است . حور بدین زیبائی و دل آرائی نیست .می خواهم او را چنان که کیش و آئین ماست به همسری برگزینم . رأی پدر نامدار چیست؟ به یاد داری که وقتی مرا از کوه آوردی در برابر گروه بزرگان و پهلوانان و موبدان پیمان کردی که هیچ آرزوئی را از من دریغ نداری؟ اکنون آرزوی من اینست و نیک می دانی که پیمان شکستن آئین مردان نیست.  

فصل شصت و چهارم

رأی زدن زال با موبدان

زال همواره در اندیشه رودابه بود و آنی از خیال او غافل نمیگشت . می دانست که پدرش سام و شاهنشاه ایران منوچهر با همسری او با دختر مهراب همداستان نخواهند شد. چون روز دیگر شد در اندیشه چاره ای کس فرستاد و موبدان و دانایان و خردمندان را نزد خود خواند و سخن آغاز کرد و راز دل را  با آنان در میان گذاشت و گفت: « دادار جهان همسر گرفتن را دستور و آئین آدمیان کرد تا از آنان فرزندان پدید آیند و جهان آباد و برقرار بماند. دریغ است که نژاد سام و نریمان و زال زر را فرزندی نباشد و شیوه پهلوانی و دلاوری پایدار نماند. اکنون رأی من اینست که رودابه دختر مهراب را به زنی بخواهم که مهرش را در دل دارم و از او خوبروتر و آزاده تر نمی شناسم . شما در این باره چه می گوئید ؟ » موبدان خاموش ماندند و سر به زیر افکندند . چو می دانستند مهراب از خاندان ضحاک است و سام و منوچهر بر این همسری همداستان نخواهند شد. زال دوباره سخن آغاز کرد و گفت : « می دانم که مرا در خاطر به این اندیشه نکوهش می کنید ، اما من رودابه را چنان نکو یافته ام که از او جدا نمی توانم زیست و بی او شادمان نخواهم بود. دلم در گرو محبت اوست. باید راهی بجوئید و مرا در این مقصود یاری کنید. اگر چنین کردید به شما چندان نیکی نخواهم کرد که هیچ مهتری با کهتران خود نکرده باشد. » موبدان و دانایان که زال را در مهر رودابه چنان استوار دیدند، گفتند: « ای نامدار، ما همه در فرمان توایم و جز کام و آرام تو نمیخواهیم . همسر خواستن ننگ نیست و مهراب هر چند در بزرگی با تو همپایه نیست اما نامدار و دلیر است و شکوه شاهان دارد و ضحاک گرچه بیدادگر بود و بر ایرانیان ستم بسیار روا داشت اما شاهی توانا و پر دستگاه بود . چاره آنست که نامه ای به سام نریمان بنویسی و آنچه در دل داری با وی بگوئی و او را با اندیشه خود همراه کنی. اگر سام همداستان باشد منوچهر از رأی او سرباز نخواهد زد. »

فصل شصت و سوم

رفتن زال نزد رودابه

ندیمان بازگشتند و رودابه را مژده آوردند . چون شب رسید ، رودابه نهانی به کاخی آراسته در آمد و خادمی نزد زال فرستاد تا او را به کاخ راهنما باشد و خود به بام خانه رفت و چشم براه پهلوان دوخت . چون زال دلاور از دور پدیدار شد ، رودابه گرم آواز داد و او را درود گفت و ستایش کرد . زال خورشیدی تابان بر بام دید و دلش از شادی تپید . رودابه را درود گفت و مهر خود آشکار کرد . رودابه گیسوان را فرو ریخت و از زلف خود کمند ساخت و فرو هشت تا زال بگیرد و به بام بر آید . زال بر گیسوان رودابه بوسه داد و گفت : « مباد که من زلف مشک بوی تو را کمند کنم » آنگاه کمندی از خادم خود گرفت و بر کنگره ایوان انداخت و چابک به بام بر آمد و رودابه را در برگرفت و نوازش کرد و گفت : « من دوست دار توأم و جز تو کسی را به همسری نمی خواهم ، اما چه کنم که پدرم سام نریمان و شاهنشاه ایران منوچهر ، رضا نخواهد داد که من از نژاد ضحاک کسی را به همسری بخواهم . » رودابه غمگین شد و آب از دیده به رخسار آورد که : « اگر ضحاک بیداد کرد ما را چه گناه ؟ من چون داستان دلاوری و بزرگی و بزم و رزم تو را شنیدم دل به مهر تو دادم و بسیار نامداران و گردن کشان خواستار منند . اما من خاطر به مهر تو سپرده ام و جز تو شوئی نمیخواهم . » زال دیده مهرپرور بر رودابه دوخت و در اندیشه رفت . سرانجام گفت : « ای دلارام ، تو غم مدار که من پیش یزدان نیایش خواهم کرد و از خداوند پاک خواهم خواست تا دل سام و منوچهر از کین بشوید و بر تو مهربان کند . شهریار ایران بزرگ و بخشنده است و بر ما ستم نخواهد کرد . » رودابه سپاس گفت و سوگند خورد که در جهان همسری جز زال نپذیرد و دل به مهر کسی جز او نسپارد . دو آزاده هم پیمان شدند و سوگند و مهر و پیوند استوار کردند و یکدیگر را بدرود گفتند و زال به لشکرگاه خود باز رفت .

فصل شصت و دوم

چاره ساختن ندیمان

آنگاه ندیمان چاره ای اندیشیدند و هر پنج تن جامه دلربا به تن کردند و به جانب لشگرگاه زال روان شدند . ماه فروردین بود و دشت به سبزه و گل آراسته . ندیمان به کنار رودی رسیدند که زال بر طرف دیگر آن خیمه داشت . خرامان گل چیدن آغاز کردند . چون برابر خرگاه زال رسیدند ، دیده پهلوان بر آنها افتاد . پرسید : « این گل پرستان کیستند ؟ » گفتند : « اینان ندیمان دختر مهراب اند که هر روز برای گل چیدن به کنار رود می آیند . » زال را شوری در سر پدید آمد و قرار از کفش بیرون رفت . تیر و کمان طلبید و خادمی همراه خود کرد و پیاده به کنار رود خرامید . ندیمان رودابه آنسوی رود بودند . زال در پی بهانه میگشت تا با آنان سخن بگوید و از حال رودابه باخبر شود . در این هنگام مرغی بر آب نشست . زال تیر در کملن گذاشت و بانگ بر مرغ زد . مرغ از آب برخواست و به طرف ندیمان رفت . زال تیر بر او زد و مرغ بی جان نزدیک ندیمان بر زمین افتاد . زال خادم را گفت که به سوی دیگر برود و مرغ را بیاورد . ندیمان ، چون بنده زال به ایشان رسید ، پرسش گرفتند که « این تیر افگن کیست که ما به زر و بالای او هرگز کسی ندیده ایم ؟ » جوان گفت : « آرام ، که این نامدار زال زر فرزند سام دلاور است . در جهان کسی به نیرو و شکوه او نیست و کسی از او خوبروی تر ندیده است . » بزرگ ندیمان خنده زد که : « چنین نیست . مهراب دختری دارد که در خوب روئی از ماه و خورشید برتر است . » آنگاه آرام به جوان گفتند : « از این بهتر چه خواهد بود که ماه و خورشید هم پیمان شوند . » خادم جوان مرغ را برداشت و نزد زال بر آمد و آنچه از ندیمان شنیده بود با وی باز گفت . زال خرم شد و فرمان داد تا ندیمان رودابه را گوهر و خلعت دادند . ندیمان گفتند : « اگر سخنی هست پهلوان باید با ما بگوید . زال نزد ایشان خرامید و از رودابه جویا شد و از چهره و قامت و خوی و خرد او پرسش کرد . از وصف ایشان مهر رودابه در دل زال استوارتر شد . ندیمان چون پهلوان را خواستار یافتند ، گفتند : « ما با بانوی خویش سخن خواهیم گفت و دل او را بر پهلوان مهربان خواهیم کرد . پهلوان باید شب هنگام به کاخ رودابه بخرامد و دیده به دیدار ماه رو روشن کند . »

فصل شصت و یکم

راز گفتن رودابه با ندیمان

رودابه پنج ندیم همراز و همدل داشت. راز خود را با آنان در میان گذاشت که « من شب و روز در اندیشه زال و به دیدار او تشنه ام و از دوری او خواب و آرام ندارم . باید چاره ای کنید و مرا به دیدار زال شادمان سازید . » ندیمان نکوهش کردند که در هفت کشور به خوب روئیت کسی نیست و جهانی فریفته تواند ، چگونه است که تو فریفته سپید موی شده ای و بزرگان و نامورانی را که خواستار تواند فرو گذاشته ای ؟ رودابه بر ایشان بانگ زد که سخن بیهوده می گوئید و اندیشه خطا دارید . من اگر بر ستاره عاشق باشم ، ماه مرا به چه کار می آید ؟ من فریفته هنرمندی و دلاوری زال شده ام و مرا با روی و موی او کاری نیست . با مهر او قیصر روم و خاقان چین نزد من بهائی ندارند .

جز او هرگز اندر دل من مباد

جز از وی بر من می آرید باد

بر او مهربانم ، نه بر روی و موی

بسوی هنر گشتمش مهر جوی

ندیمان چون رودابه را در مهر زال چنان استوار دیدند ، یک آواز گفتند : « ای ماه رو ، ما همه در فرمان توایم . صد هزار چون ما فدای یک موی تو باد . بگو تا چه باید کرد . اگر باید جادوگری بیاموزیم و زال را نزد تو آوریم چنین خواهیم کرد و اگر باید جان در این راه بگذاریم ، از چون تو خداوندی دریغ نیست . »

فصل شصتم

داستان زال و رودابه :

پس از آنکه مهراب از خیمه گاه زال بازگشت نزد همسرش « سیندخت » و دخترش « رودابه » رفت و به دیدار آنان شاد شد . سیندخت در میان گفتار از زال جویا شد که : « او را چگونه دیدی و با او چگونه به خوان نشستی ؟ در خور تخت شاهی هست و با آدمیان خو گرفته و آئین دلیران میداند یا هنوز چنان است که سیمرغ پرورده بود ؟ » مهراب به ستایش زال زبان گشود که : « دلیری خردمند و بخشنده است و در جنگاوری و رزم جوئی او را همتا نیست

رخش سرخ ماننده ارغوان

جوانسال و بیدار و بختش جوان

به کین اندرون چون نهنگ بلاست

بزین اندرون تیز چنگ اژدهاست

دل شیر نر دارد و زور پیل

دو دستش به کردار دریای نیل

چو برگاه باشد زرافشان بود

چو در چنگ باشد زرافشان بود

تنها موی سر و رویش سپید است . اما این سپیدی نیز برازنده اوست و او را چهره ای مهر انگیز میبخشد . » رودابه دختر مهراب چون این سخنان را شنید رخسارش بر افروخته گردید و دیدار زال را آرزومند شد.

فصل پنجاه و نهم

رفتن زال به کابل :

دیوان مازندران و سر کشان گرگان بر منوچهر شاهنشاه ایران شوریدند . سام فرمانداری زابلستان را به فرزند دلاورش زال زر سپرد و خود برای پیکار با دشمنان منوچهر رو به درگاه ایران گذاشت . روزی زال آهنگ بزم و شکار کرد و با تنی چند از دلیران و گروهی از سپاهیان روی به دشت و هامون گذاشت . هر زمان در کنار چشمه ای و دامن کوهساری درنگ می کرد و خواننده و نوازنده می خواست و بزم می آراست و با یاران باده می نوشید ، تا آنکه به سرزمین کابل رسید . امیر کابل مردی دلیر و خردمند بنام « مهراب » بود که باج گذار سام نریمان شاه زابلستان بود . نزاد مهراب به ضحاک تازی می رسید که چندی بر ایرانیان چیره شد و بیداد بسیار کرد و سرانجام بدست فریدون بر افتاد . مهراب چون شنید که فرزند سام نریمان به سرزمین کابل آمده ، شادمان شد . بامداد با سپاه آراسته و اسبان راهوار و غلامان چابک و هدیه های گرانبها نزد زال آمد . زال او را گرم پذیرفت و فرمان داد تا بزم آراستند و رامشگران خواستند و با مهراب به شادی بر خوان نشست . مهراب بر زال نظر کرد . جوانی بلند بالا و برومند و دلاور دید ، سرخ روی و سیاه چشم و سپید موی که هیبت پیل و زهره شیر داشت . در او خیره ماند و بر او آفرین خواند و با خود گفت : آنکس که چنین فرزندی دارد گوئی همه جهان از آن اوست . چون مهراب از خوان برخاست ، زال زال بر و بالائی چون شیر نر دید . به یاران گفت : « گمان ندارم که در همه کشور زیبنده تر و خوب چهره تر و برومند تر از مهراب ، مردی باشد . » هنگام بزم یکی از دلیران از دختر مهراب یاد کرد  و گفت : «پس پرده او یکی دختر است

که رویش ز خورشید روشن تر است

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ

اگر ماه جوئی همه روی اوست

بهشتی است سر تا سر آراسته
پر آرایش و رامش خواسته

چون زال وصف دختر مهراب شنید ، مهر او در دلش رخنه کرد و آرام و قرار از او باز گرفت . همه شب در اندیشه او بود و خواب بر دیدگانش گذر نکرد . یک روز چون مهراب به خیمه زال آمد و او را گرم پذیرفت و نوازش کرد و گفت : اگر خواهشی در دل از من داری ،  بخواه . مهراب گفت : « ای نامدار مرا تنها یک آرزوست و آن اینکه بزرگی و بنده نوازی کنی و به خانه ما قدم گذاری و روزی مهمان ما باشی و ما را سربلند سازی . » زال با آنکه دلش در گرو دختر مهراب بود ، اندیشه ای کرد و گفت : « ای دلیر ، جز این هر چه میخواستی ، دریغ نبود . اما پدرم سام نریمان و منوچهر شاهنشاه ایران همدستان نخواهند بود که من در سرای کسی از نژاد ضحاک مهمان شوم و بر آن بنشینم . » مهراب غمگین شد و زال را ستایش گفت و راه خویش گرفت . اما زال را خیال دختر مهراب از سر بدر نمیرفت .

 

فصل پنجاه و هشتم

باز آمدن دستان :

پوزش سام به درگاه جهان آفرین پذیرفته شد . سیمرغ نظر کرد و سام را در کوه دید . دانست پدر جویای فرزند است . نزد جوان آمد و گفت : « ای دلاور ، من ترا تا امروز چون دایه پروردم و سخن گفتن و هنرمندی آموختم . اکنون هنگام آنست که به زاد و بوم خود باز گردی ، پدر در جستجوی تو است . نام تو را « دستان » گذاشتم و از این پس ترا بدین نام خواهند خواند . » چشمان دستان پر آب شد که : « مگر از من سیر شده ای که مرا نزد پدر می فرستی ؟ من به آشیان مرغان و قله کوهستان خو گرفته ام و در سایه بال تو آسوده ام و پس از یزدان سپاس دار توأم ، چرا می خواهی که من باز گردم ؟ » سیمرغ گفت : « من از تو مهر نبریده ام و همیشه ترا دایه ای مهربان خواهم بود . لیکن تو باید به زابلستان باز گردی و دلیری و جنگ آزمائی کنی . آشیان مرغان از این پس تو را به کار نمی آید . اما یادگاری از من نیز ببر ، پری از بال خود را به تو می سپارم . هر گاه به دشواری افتادی و یاری خواستی ، پر را آتش بیفکن و من بی درنگ به یاری تو خواهم شتافت . » آنگاه سیمرغ دستان را از فراز کوه بر داشت و در کنار پدر به زمین گذاشت . سام از دیدن جوانی چنان برومند و گردن فراز ، آب در دبده آورد و فرزند را بر گرفت و سیمرغ را سپاس گفت و از پسر پوزش خواست . سپاه گرداگرد دستان بر آمدند و تن پیله وار و بازوی توانا و قامت سرو بالای وی را آفرین گفتند و شادمانی کردند . آنگاه سام و دستان و دیگر دلیران و سپاهیان به خرمی راه زابلستان را پیش گرفتند . از آن روز دستان را چون روی و موی سپید داشت « زال زر » نیز خواندند .

 

 

فصل پنجاه و هفتم

خواب دیدن سام :

شبی سام در شبستان خفته بود . بخواب دید که دلاوری از هندوان سورا بر اسبی تازی پیش تاخت و او را مژده داد که فرزند وی زنده است . سام از خواب بر جست و دانایان و موبدان را گرد کرد و آنان را از خواب دوشین آگاه ساخت و گفت : « رأی شما چیست ؟ آیا میتوان باور داشت که کودکی بی پناه از سرمای زمستان و آفتاب تابستان رسته و تاکنون زنده مانده باشد ؟ » موبدان به خود دل دادند و زبان به سرزنش گشودند که : « ای نامدار ، تو ناسپاسی کردی و هدیه یزدان را خار داشتی ، به دد و دام بیشه و پرنده هوا و ماهی دریا بنگر که چگونه بر فرزند خویش مهربانند . چرا موی سپید را بر او عیب گرفتی و از تن پاک و روان ایزدیش یاد نکردی ؟ اکنون پیداست که یزدان نگاهدار فرزند توست ، آنکه را یزدان نگاهدار است تباهی از او دور است . باید راه پوزش در پیش گیری و در جستن فرزند بکوشی . » شب دیگر سام در خواب دید که از کوهساران هند جوانی با درفش و سپاه پدیدار شد و در کنارش دو موبد دانا روان بودند . یکی از آن دو پیش آمد و زبان به پر خاش گشود که : « ای مرد بی باک نامهربان ، شرم از خدا نداشتی که فرزندی را که به آرزو از خدا می خواستی ، به دامن کوه افکندی ؟ تو موی سپید را بر او خرده گرفتی ، اما ببین که موی خود جون شیر سپید گردیده ، خود را جگونه پدری می خوانی که مرغی باید نگهدار فرزند تو باشد ؟ » سام از خواب جست و بی درنگ ساز سفر کرد و تازان به سوی البرز کوه آمد . نگاه کرد کوه بلندی دید که سر به آسمان می سائید . بر فراز کوه آشیان سیمرغ چون کاخی بلند افراشته بود و جوانی برومند و چالاک بر گرد آشیان می گشت . سام دانست که فرزند اوست . خواست تا به وی برسد ، اما هر چه جست راهی نیافت . آشیان سیمرغ گوئی با ستارگان همنشین بود . سر بر خاک گذاشت و دادار پاک را نیایش کرد و از کرده خویش پوزش خواست و گفت : « ای خدای دادگر ، اکنون راهی پیش پایم بگذار تا به فرزند خود باز رسم . »

 

فصل پنجاه و ششم

داستان سام و سیمرغ :

سام نریمان ، امیر زابل و سرآمد پهلوانان ایران ، فرزندی نداشت و از اینرو خاطرش اندوهگین بود . سرانجام زن زیبا رویی از او باردار شد و کودکی نیک چهره زاد . اما کودک هر چند سرخ روی و سیاه چشم و خوش سیما بود ، موی سر و رویش همه چون برف سپید بود . مادرش اندوهناک شد. کسی را یارای آن نبود که به سام نریمان پیام برساند و بگوید : ترا پسری آمده است که موی سرش چون یران سپید است . دایه کودک که زنی دلیر بود ، سرانجام بیم را به یک سو گذاشت و نزد سام آمد و گفت : « ای خداوند مژده باد که ترا فرزندی آمده ، نیکچهره و تندرست که چون آفتاب می درخشد . تنها موی سر و رویش سپید است ، نصیب تو از جهان چنین بود . شادی باید کرد و غم نباید خورد . » سام چون سخن دایه را شنید از تخت به زیر آمد و به سراپرده کودک رفت . کودکی دید سرخ روی و تابان که موی پیران داشت . آزرده شد و روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک ، چه گناهی کردم که مرا فرزند سپید موی دادی ؟ اکنون اگر بزرگان بپرسند این کودک با چشمان سیاه و موهای سپید چیست ، من چه بگویم و از شرم چگونه سر بر آورم ؟ پهلوانان و نامداران بر سر سام خنده خواهند زد که پس از چندین گاه فرزندی سپید موی آورد . با چنین فرزندی من چگونه در زاد بوم خویش به سر برم ؟ » این بگفت و روی بتافت و پر خشم بیرون رفت . سام اندکی بعد فرمان داد تا کودک را از مادر باز گرفتند و بدامن البرز کوه بردند و در آنجا رها کردند . کودک خردسال دور از مهر مادر ، بی پناه و بی یاور ، بر خاک افتاده و خورش و پوشش نداشت . ناله برآورد و گریه آغاز کرد . سیمرغ بر فراز البرز کوه لانه داشت . چون برای یافتن طعمه به پرواز آمد ، خروش کودک گریان بگوش وی رسید ، فرود آمد و دید کودکی خردسال بر خاک افتاده ، انگشت میمکد و میگرید . خواست وی را شکار کند ، اما مهر کودک در دلش افتاد . چنگ زد و او را برداشت تا نزد بچگان خود بپرورد . سالها بر این آمد ، کودک بالید و جوانی برومند و دلاور شد . کاروانیان که از کوه می گذشتند گاه گاه جوانی پیلتن و سپید موی می دیدند که چابک از کوه و کمر میگذرد . آوازه او دهان به دهان رفت و در جهان پراکنده شد تا آنکه خبر به سام نریمان رسید .

فصل پنجاه و پنجم

بازگشتن منوچهر :

آنگاه منوچهر فرستاده تیز تک نزد فریدون گسیل کرد و سر سلم را نزد وی فرستاد و آنچه در پیکار گذشته بود ، باز نمود و پیام داد که خود نیز به زودی به ایران باز خواهد گشت . فریدون و نامداران و گردن کشان ایران با سپاه به پیشواز رفتند و منوچهر و فریدون با شکوه بسیار یکدیگر را دیدار کردند و جشن بر پا ساختند و به سپاهیان زر و سیم بخشیدند . آنگاه فریدون ،  منوچهر را به سام نریمان ، پهلوان نامدار ایران سپرد و گفت : « من رفتنی ام . نبیره خود را تو سپردم . او را در پادشاهی پشت و یاور باش . »  سپس روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک ، از نو سپاس دارم . مرا تاج و نگین بخشیدی و در هر کار یاوری کردی . به یاری تو راستی پیشه کردم و در داد کوشیدم و همه گونه کام یافتم . سرانجام دو بیدادگر بدخواه نیز پاداش دیدند . اکنون از عمر به سیری رسیدهام . تقدیر چنان بود که سر از تن هر سه فرزند دلبندم جدا ببینم . آنچه تقدیر بود ، روی نمود . دیگر مرا از این جهان آزاد کن و به سرای دیگر فرست . » آنگاه فریدون ، منوچهر را به جای خویش بر تخت شاهنشاهی نشاند و به دست خود تاج کیانی را بر سر وی گذاشت .

چو آن کرده شد روز برگشت و بخت

بپژمرد برگ کیانی درخت

همی هر زمان زار بگریستی

بد شواری اندر همی زیستی

به نوحه درون هر زمانی بزار

چنین گفت آن نامور شهریار

که برگشت و تاریک شد روز من

از آن سه دل افروز دل سوز من

بزاری چنین کشته در پیش من

به کینه به کام بد اندیش من

پر از خون و دل ، پر ز گریه دو روی

چنین تا زمانه سر آمد بروی

جهانا سراسر فسونی و باد

بتو نیست مرد خردمند شاد

خنک آنکه زو نیکوی یادگار

بماند اگر بنده گر شهریار

فصل پنجاه و چهارم

کشته شدن سلم :

با کشته شدن کاکوی پشت سپاه سلم  در هم شکسته شد . ایرانیان نیرو گرفتند و سخت بر دشمن تاختند . سلم دانست با منوچهر بر نمیاید . گریزان روی به دژ آلانان گذاشت تا در آنجا پناه گیرد و از آسیب دشمن در امان بماند . منوچهر دریافت و با سپاه گران در پی وی تاخت . سلم چون به کنار دریا رسید ، اثری از دژ ندید . همه را سوخته و ویران و با خاک یکسان یافت . امیدش سرد شد و با لشگر خود رو به گریز نهاد . سپاه ایران تیغ بر کشیدند و در میان گریزندگان افتادند . منوچهر که در پی کینه جوئی ایرج بود ، سلم را در نظر آورد . اسب را تیز کرد تا به نزدیک وی رسید . آنگاه خروش بر آورد که « ای شوم بخت بیدادگر ، تو برادر را به آرزوی تخت و تاج کشتی . اکنون بایست که برای تو تخت و تاج آورده ام . درختی که از کین و آز کاشتی ، اینک بار آورده است ؛ هنگام آنست که از بار آن بچشی . با تو چنان خواهم کرد که با نیای من ایرج کردی . باش تا خونخواهی مردان را ببینی . » این بگفت و تیز پیش تاخت و شمشیر بر کشید و سخت بر سلم نواخت و او را به دو نیم کرد . منوچهر فرمان داد تا سر سلم را از تن برداشتند و بر سر نیزه کردند .  لشگریان سلم چون سر سالار خود را بر نیزه دیدند ، خیره ماندند و پریشان گشتند و چون رمه طوفان زده پراکنده شدند و گروه گروه به کوه و کمر گریختند . سرانجام امان خواستند و مردی خردمند و خوب گفتار نزد منوچهر فرستادند که « شاها ، ما سراسر تو را بنده و فرمان برداریم . اگر به نبرد بر خاستیم رأی ما نبود . ما بیشتر شبان و برزگریم و سر جنگ نداریم . اما فرمان داشتیم که به کارزار برویم . اکنون دست در دامن داد و بخشایش تو زده ایم . پوزش ما را بپذیر و جان ناچیز را بر ما ببخشای . » منوچهر چون سخن فرستاده را شنید ، گفت : « از من دور باد که با افتادگان ، پنجه در افکنم . من به کین خواهی ایرج بود که ساز جنگ کردم . یزدان را سپاس که کام یافتم و بد نهادان را به سزا رساندم . اکنون فرمان اینست که دشمن امان بیابد و هر کس به زاد بوم خویش برود و نیکوئی و دین داری پیشه کند . »  سپاه چین و روم را ستایش کردند و آفرین گفتند و جامه جنگ از تن بیرون آوردند و گروه گروه پیش منوچهر آمدند و زمین بوسیدند و سلاح خویش را از تیغ و شمشیر و نیزه و جوشن و ترک و سپر و خود و خفتان و کوپال و خنجر و ژوبین و برگستوان به وی بازگشتند و راه خویش  گرفتند .

فصل پنجاه و سوم

تاخت کردن کاکوی :

قارون پس از این پیروزی به سوی منوچهر بازگشت و داستان گرفتن دژ و کوفتن آنرا به شاه باز گفت . منوچهر گفت : « پس از آنکه تو روی به دژ گذاشتی ، پهلوانی نو آئین از تورانیان بر ما تاخت . نام وی « کاکوی » و نبیره ضحاک تازی است که فریدون وی را از پای در آورد و کاخ ستمش را ویران کرد . اکنون کاکوی به یاری سلم برخاسته و تنی چند از مردان جنگی ما را بر خاک انداخته . اما من خود هنوز وی را نیازموده ام . چون این بار به میدان آید از تیغ من رهائی نخواهد یافت . »  قارون گفت : « ای شهریار ، در جهان کسی هماورد تو نیست . کاکوی کیست ؟  آنکس که با تو در افتد با بخت خویش در افتاده است . اکنون نیز بگذار تا من کار کاکوی را چاره کنم . » منوچهر گفت : « تو کاری دشوار از پیش بردهای و هنوز از رنج راه نیاسوده ای . کار کاکوی با من است . »  این بگفت و فرمان داد تا نای و شیپور جنگ نواختند . سپاه چون کوی از جای بجنبید و دلیران و سواران چون شیران مست به سپاه توران حمله بردند . از هر سو غریو جنگیان برخاست و برق تیغ درخشیدن گرفت . کاکوی پهلوان بانگ برکشید و چون نره دیوی سهمناک به میان آمد . منوچهر از این سوی تیغ در کف از قلب سپاه ایران بیرون تاخت . از هر دو سوار چنان غریوی برخاست که در دشت به لرزه در آمد . کاکوی نیزه به سوی شاه پرتاب کرد و زره او را تا کمر گاه درید . منوچهر تیغ بر کشید و چنان بر تن کاکوی نواخت که جوشنش سراپا چاک شد . تا نیمروز دو پهلوان در نبرد بودند اما هیچ یک را پیروزی دست نداد . چون آفتاب از نیمروز گذشت ، دل منوچهر از درازای نبرد آزرده شد . ران بیفشرد و چنگ انداخت و کمربند کاکوی را گرفت و تن پیل وارش را از زین برداشت و سخت بر خاک کوفت و به شمشیر تیز سینه او را چاک  کرد .

فصل پنجاه و دوم

تدبیر منوچهر :

وقتی خبر رسید که تور به دست نموچهر از پا درآمد ، سلم هراسان شد . در پشت سپاه توران در کنار دریا  دژی بود بلند و استوار به نام  « دژ آلانان » که دست یافتن بدان کاری بس دشوار بود . سلم با خود اندیشید که چاره آنست که به دژ در آید و از آسیب منوچهر در امان بماند . منوچهر به زیرکی و خردمندی بیاد آورد که در پس سپاه دشمن دژ آلانان است و اگر سلم در آن جای بگیرد ، از دست و ی رسته است و گرفتار کردنش دست نخواهد داد . پس با قارون در این باره رأی زد و گفت : « چاره آنست پیش از آنکه سلم به دژ در آید ، دژ را به چنگ آریم و راه سلم را ببندیم . » قارون گفت : « اگر شاه فرمان دهد من با سپاهی کار آزموده به گرفتن دژ می روم و آن را به  بخت شاه می گشایم و شاه خود در قلب سپاه بماند . اما باید درفش کیانی و نگین تور را نیز همراه بردارم . »  شاه بر این اندیشه همداستان شد و چون شب در رسید ، قارون با شش هزار مرد جنگی رهسپار دژ گردید . چون نزدیک دژ رسید ، قارون سپاه را به شیروی  « پهلوان ایرانی » که همراه آمده بود سپرد و گفت : « من به دژ میروم و به دژبان می گویم فرستاده تورم و نگین تور را به او نشان می دهم . چون به دژ در آمدم ، درفش شاهی را بر دژ بر پا می کنم . شما چون درفش را دیدید ، بسوی دژ بشتابید تا من از درون و شما از بیرون دژ را به چنگ آوریم . » سپس قارون تنها به سوی دژ رفت . دژبان راه بر وی گرفت . قارون گفت : « مرا تور ، شاه چین و ترکستان فرستاده که نزد تو بیایم و ترا نگهداشتن دژ یاری دهم تا اگر سپاه منوچهر به دژ حمله برد ، با هم بکوشیم و لشگر دشمن را از دژ برانیم . »  دژبان خام و ساده دل بود . چون این سخنها را شنید و نگین انگشتری تور را دید ، همه را باور داشت و در دژ را بر قارون گشود . قارون شب را در دژ گذراند و چون روز شد ، درفش کاویانی را در میان دژ بر افراشت . سپاهیان وی چون درفش را از دور دیدند ، پای در رکاب آوردند و با تیغه های اَخته به دژ روی نهادند . شیروی از بیرون و قارون از درون بر نگاهبانان دژ حمله کردند و به زخم گرز و تیر و شمشیر دژبانان را به خاک هلاک انداختند و آتش در دژ زدند . چون نیمروز شد ، دیگر از دژ و دژبانان اثری نبود . تنها دودی در جای آن سر  بر آسمان داشت .

فصل پنجاه و یکم

کشته شدن تور :

سلم و تور چون چیرگی منوچهر را دیدند ، دلشان از خشم و کینه بجوش آمد . با هم رأی زدند و بر آن شدند که چون تاریکی شب فرا رسد کمین کنند و بر سپاه ایران شبیخون زنند . پاسداران سپاه منوچهر از این نیرنگ خبر یافتند و منوچهر را آگاه کردند . منوچهر سپاه را سراسر به قارون سپرد و خود کمین گاهی جست و با سی هزار مرد جنگی در آن نشست . شبانگاه تور با صد هزار سیاهی آرام بسوی لشگرگاه ایران راند . اما چون فرا رسید ، ایرانیان آماده پیکار و درفش کاویان را افراشته دید . جز جنگ چاره ندید . دو سپاه در هم افتادند و غریو جنگیان به آسمان رسید . برق پولاد در تیرگی شب می درخشید و از هر سو رزم جویان به خاک می افتادند . کار از هر طرف بر تورانیان سخت شد . منوچهر سر از کمین گاه بیرون کرد و بر تور بانگ زد که : « ای بیدادگر ناپاک ، باش تا سزای ستم کارگی خود را ببینی . » تور به هر سو نگاه کرد پناهگاهی نیافت . سرگشته شد و دانست که بخت از وی روی پیچیده . عنان باز گرداند و آهنگ گریز کرد . های و هوی از لشگر برخاست و منوچهر ، چابک پیش راند و از پس وی تاخت . آنگاه بانگ بر آورد و بر پشت تور پرتاب کرد . نیزه بر پشت تور پدید آمد و تور بی تاب شد و خنجر از دستش بر زمین افتاد . منوچهر چون باد در رسید و او را از زین بر گرفت و سخت بر زمین کوفت و بر وی نشست و سر وی از تن جدا کرد . آنگاه پیروز به لشگرگاه باز آمد . سپس فرمان داد تا به فریدون نامه نوشتند که : « شهریارا ، به فر یزدان و بخت شاهنشاه لشگر به توران بردم و با دشمنان در آویختم . سه گنج گران روی داد . تور حیله انگیخت و شبیخون ساز کرد . من آگاه شدم و در پشت اون به کمین گاه نشستم . چون عزم گریز کرد و در پی او شتافتم و نیزه از خفتانش گذراندم و چون باد از زینش برداشتم و بر زمین کوفتم و چنانکه با ایرج کرده بود ، سر از تنش جدا کردم . سر تور را اینک نزد تو می فرستم و ایستادهام تا کار سلم را نیز بسازم و زاد و بومش را ویران کنم و کین ایرج را بخواهم . »

فصل پنجاهم

جنگ شیروی و گرشاسب :

بامداد که آفتاب رخ نمود ، منوچهر کلاه خود بر سر و جوشن بر تن و تیغ بر کف چون خورشیدی که از کوه بر دمد از قلب لشگر بر خاست . از دیدن وی سپاهیان سراسر فریاد آفرین بر آوردند و شاه را پاینده خواندند و نیزه ها را بر افراشتند و سپاه ایران چون دریای خروشان به جنبش آمد . دو سپاه نزدیک شدند و غریو از هر دو طرف گروه بر خاست . از تورانیان پهلوانی زورمند و نامجو بود به نام « شیروی » چون پارهای از لشگر خود جدا شد و به سوی سپاه ایران تاخت و هم نبرد خواست . قارون کاویان شمشیر بر کشید و به وی حمله برد . شیروی نیزه برداشت و چون نره شیر بر میان قارون زد . قارون بی شکیب شد و دلش از آن ضربت بیم گرفت . سام نریمان که چنین دید ، چون رعد بغرید و پیش دوید . شیروی گرز بر گرفت و چالاک بر سر سام کوفت . کلاه خود و ترگ سام در هم شکست . شیروی شمشیر بر کشید و به هر دو پهلوان تاخت . قارون و سام را نیروی پایداری نماند . به شتاب باز گشتند و روی به لشگر خویش آوردند . آنگاه شیروی به پیش سپاه ایران آمد و آواز برآورد که « آن سپهدار که نامش گرشاسب است کجاست ؟ اگر دل پیکار دادرد بیاید تا جوشنش را از خون رنگین کنم . اگر در ایران کسی هم نبرد من باشد ، اوست . اما او نیز به راستی هم پای من نیست . در ایران و توران پهلوانی . نامداری چون من کجاست ؟ شیران بیشه و گردان هفت کشور در برابر شمشیر من ناتوان اند . » گرشاسب چون آواز شیروی را شنید ، مانند کوه از جای بر آمد و به سوی او تاخت و بانگ زد ک « ای روباه خیره سر پرفریب که از من نام بردی ، تو کیستی که هم نبرد شیران شوی ؟ هم اکنون کلاه خودت بر تو خواهد گریست . » شیروی گفت : « من آنم که سر ژنده پیلان را از تن جدا کنم . » این بگفت و دوان به سوی گرشاسب تاخت . گرشاسب چون ترگ و مغفر شیروی را دید ، خنده زد . شیروی گفت : « در پیکار از چه می خندی ؟ باید بر بخت خویش به گریه ای . » گرشاسب گفت : « خنده ام از آن است که چون توئی خود را هم نبرد من می خواند و اسب بر من می تازد . » شیروی گفت : « ای پیر برگشته بخت ، روزگارت به آخر رسیده که چنین لاف می زنی . باش تا از خونت جوی روان سازم . » گرشاسب چون این بشنید ، گرز گاو سر را از زین برکشید . به نیروی گران بر سر شیروی کوفت . سر و مغز شیروی در هم شکست و سوار از اسب نگون سار شد و در خاک و خون غلطید و جان داد . دلیران توران چون چنان دیدند ، یک سر به گرشاسب حمله ور شدند . گرشاسب تیغ از نیام بیرون کشید و نعره زنان در سپاه دشمن افتاد و سیل خون روان کرد . تا شب جنگ و ستیز بود و بسیاری از تورانیان به خاک افتادند . همه جا پیروزی با منوچهر بود .

فصل چهل ونهم

رفتن منوچهر به جنگ سلم و تور :

به فریدون خبر رسید که لشگر سلم و تور به هم پیوسته و از رود جیحون گذشته و روی به ایران گذاشته است . فریدون ، منوچهر را پیش خواند و گفت : « فرزند ، هنگام خونخواهی و نبرد رسید . سپاه را بیارای و آماده پیکار شو . » منوچهر گفت : « ای شاه نامدار ، هر کس با تو آهنگ جنگ کند ، روزگار از وی برگشته است . من اینک زره بر تن می کنم و تا کین نیای خود را نگیرم آنرا از تن بیرون نخواهم آورد . با سلم و تور چنان کنم که به روزگاران از آن یاد کنند . » سپس فرمود تا سراپرده شاهی را به هامون کشیدند و سپاه را بر آراستند . لشگرها گروه گروه می رسیدند . هامون به جوش آمد . از خروش دلیران و آوای اسبان و بانگ کوس و شیپور ، ولوله در آسمان افتاد . ژنده پیلان از دو طرف به صف ایستاده بودند . قارون کاویان با سیصد هزار مرد جنگی در قلب سپاه جای گرفت . چپ لشگر را گرشاسب یل داشت و راست لشگر به دست نریمان و قباد سپرده بود . پهلوانان جوشن به تن پوشیدند و تیغ از نیام بیرون کشیدند و لشگر چون کوه از جای بر آمد و راه توران در پیش گرفت . به سلم و تور آگاهی آمد که سپاه ایران با پهلوانان و گردان و دلیران در رسید . برادران با سپاه خویش رو به میدان کارزار نهادند . از لشگر ایران قباد پیش تاخت تا از حال دشمن آگاهی بیابد . از این سوی تور پیش تاخت و آواز داد که « ای قباد ، نزد منوچهر باز گرد و به او گوی که فرزند ایرج دختری بود ؛ تو چگونه بر تخت ایران نشسته ای و تاج و نگین از کجا آورده ای ؟ » قباد نوا داد که « پیام ترا چنان که گفتی می رسانم . اما باش تا سزای این گفتار خام را ببینی . وقتی که درفش کاویان به جنبش در آید و شیران ایران تیغ به کف در میان شما روباه صفتان بیفتد ، دل و مغزتان از نهیب دلیران خواهد درید و دام و دد بر حال شما خواهد گریست . » سپس قباد بازگشت و پیام تور را به منوچهر داد . منوچهر خندید و گفت : « آن  ناپاک نمی داند که ایرج نیای من است و من فرزند آن دخترم . هنگامی که اسب برانگیزم و پای در میدان گذاریم آشکار خواهد شد که هر کس از کدام گوهر و نژاد است . به فر خداوند و خورشید و ماه سوگند که او را چندان امان نخواهم داد که مژه بر هم زند .لشگرش را پریشان خواهم کرد و سر نا فرخنده اش را به تیغ از تن جدا خواهم ساخت و کین ایرج را باز خواهم گرفت . » چون شب هنگام فرا رسید ، قارون کاویان ، سپهدار ایران ، در برابر سپاه ایستاد  وخروش بر آورد که « ای نامداران ، نبردی که در پیش داریم ، نبرد یزذان و اهریمن است . ما به کین خواهی آماده ایم ، باید همه بیدار و هوشیار باشیم . جهان آفرین پشتیبان ماست . هر کس در این رزم کشته شود پاراش بهشتی خواهد یافت و آنکس که دشمنان را خوار کند ، نیک نام خواهد زیست و از شاه ایران زمین پاداش خواهد یافت . چون بامداد خورشید تیغ بر کشد همه آماده باشید ، اما پای مگذارید و از جای مجنبید تا فرمان برسد . >> سپاه هم آواز گفتند : ما بنده فرمانیم و تن و جان را برای شهریار می خواهیم ، آماده ایم تا چون فرمان برسد تیغ در میان دشمنان بگذاریم و دشت را از خون ایشان گلگون کنیم . »

فصل چهل و هشتم

پاسخ فریدون :

فریدون چون پیام فرزندان بداندیش را شنید بانگ آورد که : « پیام آن دو ناپاک را شنیدم . پاسخ این است که به آن دو بیدادگر بدنهاد بگوئی که بیهوده در دروغ مکوشید . بد اندیشی شما بر کسی پوشیده نیست . چه شد که اکنون بر منوچهر مهربان شده اید ؟ اکنون می خواهید با این نیرنگ ، منوچهر را نیز تباه سازید و با او نیز چنان کنید که با فرزندم ایرج کردید . آری ، منوچهر نزد شما خواهد آمد . اما نه چون ایرج ، غافل و بی سلاح و تنها . این بار با درفش کاویان و سپاه گران و زره و نیزه و شمشیر خواهد آمد و پهلوانان و دشمن کشانی چون قارون رزم خواه و گرشاسب مرد افکن و شیدوش جنگی و سام دلیر و قباد دلاور در کنار او خواهند بود . منوچهر خواهد آمد تا کین پدر را بازجوید و برادر کشان را به یک نفر برساند . اگر در این سالیان شما از کیفر خویش در امان ماندید ، از آن رو بود که من سزاوار نمی دیدم با فرزندان خود پیکار کنم . اما اکنون از آن درختی که به بیداد بر کندید ، شاخی برومند رسته است و منوچهر با سپاهی چون دریای خروشان خواهد آمد و بر و بوم شما را ویران خواهد کرد و تیمار خاطر را به خون خواهد شست . اما اینکه گفتید قضای یزدان است ، شرم ندارید از اینکه با دل سیاه و بدخواه سخن نرم و فریبنده بگوئید ؟ دیگر آنکه گنج و مال و زر و گوهر فرستاده اید تا من از کین خواهی بگذرم ، من خون ایرج را به زر و گوهر نمی فروشم . آنکس که سر فرزند را به زر می فروشد ، اژدها زاده است و آدمیزاد نیست . کی به شما گفت که پدر پیر شما به زر و مال از کین فرزند خواهد گذشت ؟ ما را به گنج و گوهر شما نیازی نیست . تا من زندهام به کین خواهی ایرج کمر بسته ام و تا شما را به کیفر نرسانم ، آسوده نمی نشینم . » فرستاده لرزان به پا خاست و زمین بوسید و از بارگاه بیرون آمد و شتابان رو به سوی دو برادر گذاشت . سلم و تور در خیمه نشسته و رأی می زدند که فرستاده از در درآمد . او را به پرسش گرفتند و از فریدون و لشکرش جویا شدند . فرستاده آنچه از فر و شکوه فریدون و کاخ بلند و سپاه آراسته و گنج آگنده و پهلوانان مرد افکن بر درگاه فریدون دیده بود باز گفت و از قارون کاویان ، سپهدار ایران و گرشاسب و سام دلاور یاد کرد و پاسخ فریدون را به آنان رسانید . دل برادران از درد به هم پیچید و رنگ از رخسار آنان پرید . سرانجام سلم گفت : پیداست که پوزش ما چاره ساز نیست و منوچهر به خون خواهی پدر کمر بسته است . از کسی که فرزند ایرج و پرورده فریدون باشد جز این نمی توان چشم داشت . باید سپاه فراهم سازیم و پیشدستی کنیم و بر ایران بتازیم .

فصل چهل و هفتم

پیام سلم و تور :

خبر به سلم و تور رسید که منوچهر در ایران به تخت شاهی نشسته و سپاه آراسته و همه به فرمان او در آمده اند . دل برادران پر بیم شد . با هم به چاره جستن نشستند و بر آن شدند که کسی را نزد فریدون بفرستند و به پوزش و ستایش ، از کین خواهی منوچهر رهایی یابند . پس فرستاده ای خردمند و چیره زبان برگزیدند و از گنجینه خویش ارمغان های بسیار از تخت های عاج و تاجهای زرین و در  و گوهر و درهم و دینار و مشک و عبیر و دیبا و پرنیان و خز و حریر به پشت پیلان گذاشتند و با فرستاده به درگاه فریدون روانه کردند و پیام فرستادند که « فریدون دلاور جاوید باد . ما را جز شادی پدر آرزوئی نیست . اگر با برادر کهتر بد کردیم و ستم ورزیدیم ، اکنون از آن ستم پشیمانیم و به پوزش بر خاسته ایم . در این سالیان دراز از بیدادی که بر برادر روا داشتیم ، دل ما پر درد و تیمار بود و خود کیفر زشتکاری خویش را دیده ایم . اگر گناه کردیم ، تقدیر چنان بود و از تقدیر چاره نیست . شیر و اژدها نیز با همه نیرومندی با پنجه قضا بر نمی آیند . دیگر آنکه دیو آز بر ما چیره شد و اهریمن بدسگال دل ما را از راه به در برد و به بیداد گرائیدیم . اکنون اینهمه گذشته است و ما سر خدمت و بندگی داریم . اگر شاهنشاه روا می بیند ، منوچهر را با سپاه خود نزد ما بفرستند ، تا پیش پای وی به پا بایستیم و خدمت پیش گیریم و مال و خواسته بر او نثار کنیم و تیمار خاطرش را به اشک دیده بشوئیم . » به فریدون خبر رسید که فرستنده سلم و تور آمده است . فرمود تا او را بار دهند . فرستاده چون به بارگاه رسید ، از فر و شکوه فریدون و بزرگان درگاه خیره ماند . فریدون با کلاه کیانی بر تخت شاهنشاهی نشسته بود و منوچهر با تاج شاهی در کنار وی بود . بزرگان و نامداران ایران نیز ، سر و پا به گوهر و زر و آهن و پولاد آراسته ، از هر طرف ایستاده بودند . فرستاده پیش رفت و نماز برد و اجازه خواست و پیام برادران را باز گفت.           

فصل چهل و ششم

زاده شدن منوچهر :

هنگامی که ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته شد ، همسر او«  ماه آفرید » از وی باردار بود . فریدون ، شاهنشاه ایران ، چون آگاه شد ، شادی کرد و ماه آفرید را گرامی شمرد . از ماه آفرید دختری خوب چهره زاده شد . او را به ناز پروردند تا دختری لاله رخ و سرو بالا شد . آنگاه فریدون وی را به برادر زاده خود « پشنگ » که از نامداران و دلاوران ایران بود به زنی داد . از پشنگ و دختر ایرج منوچهر زاده شد . فریدون از دیدن منوچهر چنان خرم شد که گوئی فرزندش ایرج را به وی باز داده اند . جشن به پا کرد و بزم فراهم ساخت و به شادی زادن منوچهر زر و گوهر بسیار بخشیده و آن روز را فرخنده شمرد . فرمان داد تا در پرورش فرزند بکوشند و آنچه بزرگان و آزادگان را سزاور است به او بیاموزند .  سالی چند بر این گذشت . منوچهر جوانی شد دلاور و برومند و با فرهنگ . آنگاه فریدون از بزرگان و نامداران و آزادگان ایران انجمن ساخت و منوچهر را بر تخت نشاند و او را به جای ایرج بر ایرانشهر پادشاه کرد و تاج و نگین شاهی را به وی سپرد . سپاه به فرمان وی درآمد و پهلوانان و دلیران او را به شاهی آفرین خواندند . « قارون » سپهدار ایران و « گرشاسب » سوار مرد افگن و « سام » دلاور بی باک ، همه با دلی پرمهر و سری پر شور به خدمت کمر بستند و خسرو جوان را ستایش کردند و به خونخواهی ایرج و کین جوئی از برادرانش سلم و تور همداستان شدند .

فصل چهل  وپنجم

آگاهی فریدون از مرگ ایرج :

فریدون چشم به راه ایرج داشت . چون هنگام بازگشت وی رسید ، فرمان داد تا شهر را آئین بستند و تختی از فیروزه برای وی ساختند و همه چشم به راه وی نشستند . شهر در شادی بود و نوازندگان و خوانندگان در سرود خوانی و نغمه پردازی بودند که ناگاه گردی از دور بر خاست . از میان گرد سواری تیز تک پدید آمد . وقتی نزدیک سپاه ایران رسید ، خروشی پر درد از جگر بر آورد و تابوت زرینی را که همراه داشت بر زمین گذاشت . تابوت را گشودند و پرنیان از سر آن کشیدند . سر شهریار جوان در آن بود . فریدون از اسب به زیر افتاد و خروش بر داشت و جامه به تن چاک کرد . پهلوانان و آزادگان پریشان شدند و خاک بر سر پاشیدند . سپاهیان به سوگواری اشک از دیدگان می ریختند و بر مرگ خسرو نامدار زاری می کردند . ولوله در شهر افتاد و ناله و فغان برخاست . فریدون سر فرزند گرامی را در آغوش داشت . افتان و خیزان به کاخ ایرج آمد . تخت را بی خداوند و باغ و بستان را سوگوار و سپاه را بی سرور دید . در بر خود ببست و به زاری نشست که « دریغ بر تو ای شهریار ناکام که به خنجر کین از پای درآمدی . دریغ بر تو ای گرامی فرزند که کشته بیداد شدی . دریغا آن دلیری و فر و شکوه  تو ؛ دریغا آن بزرگی و بخشندگی تو . ای آفریدگار جهان ؛ ای دلاور دادگر ؛ بر این کشته بیگناه بنگر که چگونه به ناجوانمردی ؛ خونش بر خاک ریخت . ای یزدان پاک ؛ آرزوی مرا برآور و مرا چندان امان ده و زنده بدار تا ببینم کسی از فرزندان ایرج  کین او را بخواهد و چنانکه سر نازنین ایرج را به ستم از تن جدا کردند و سر آن دو ناپاک را از تن جدا سازد . مرا جز این به درگاه تو آرزوئی نیست . »                              

فصل چهل و چهارم

کشته شدن ایرج :

دو برادر همه شب تا بامداد در اندیشه گناه بودند . چون آفتاب بر آمد ، دل از داد بر گرفتند و دیدیه از شرم شستند و به سوی سراپرده ایرج روان شدند . ایرج از چشمه چشم به راه برادران بود . چون دو برادر را دید ، گرم پیش دوید  ودرود گفت . برادران سرد پاسخ گفتند و با وی به درون خیمه رفتند و چون و چرا پیش گرفتند . تور درشتی آغاز کرد که : « ایرج ، تو از ما هر دو کهتری . چگونه است که باید تو صاحب تاج و تخت ایران شوی و گنج پدر را زیر نگین داشته باشی و ما که از تو مهتریم در چین و روم روزگار بگذرانیم ؟ پدر ما در بخش کردن کشور تنها تو را گرامی شمرد و بر ما ستم ورزید . » ایرج به مهربانی گفت : « ای برادر ، چرا خاطر خود را رنجه می داری . اگر کام تو شاهنشاهی ایران است ، من از تاج و تخت کیانی گذشتم و آنرا به تو سپردم . از آن گنج و گاه چه سود که برادری را آزرده سازد ؟ فرجام همه ما نیستی است . اگر همه جهان را به دلخواه بسپریم سرانجام باید سر بر خشت گور بگذاریم . چه جای ستم و بیداد است ؟ بیائید تا با هم مهربان باشیم و نیکی و مردمی پیش گیریم . من اگر شاهنشاهی ایران را تا کنون به زیر نگین داشتم ، اکنون از آن گذشتم و تخت و تاج را به شما سپردم . چین و روم را نیز خواستار نیستم . مرا با شما سر جنگ نیست ، شما نیز با من کین نجوئید و دل مرا نیازارید . شما مهتران منید و به بزرگی سزاوارید . من جهانی را به شادی و خشنودی شما نمی فروشم . شما نیز کهتر نوازی کنید و از این گفتگو در گذرید . » اما تور سر جنگ و آزار داشت . از مهربانی و آشتی جوئی ایرج خشمش افزون شد و درشتی از سر گرفت و سخنان سخت آغاز کرد . هر دم از جای بر می خاست و بدین سوی و آن سوی گام بر می داشت و باز بر جای می نشست . سرانجام خشم و پیداد چنان پرده شرم را درید که بر خواست و کرسی زرین را که بر آن نشسته بود بر گرفت و به خشم بر سر ایرج کوفت . ایرج دانست که برادر قصد جان وی را دارد . زنهار خواست و ناله بر آورد که : « از خدای نمی ترسی و از پدر پیر نیز شرم نداری ؟ از هلاک من بگذر و دست به خون من آلوده مکن . چگونه دلت می پذیرد که جان از من بگیری ؟ خون من دامنت را خواهد گرفت .

پسندی و همداستانی کنی

که جان داری و جان ستانی کنی ؟

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

اگر بر من نمی بخشی ، پدر پیر را به یاد بیاور و در روزگار ناتوانی دل او را به مرگ فرزند میازار . اگر پروای پدر نداری ، از جهان آفرین یاد کن و خود را در زمره مردم کشان میاور . اگر گنج و تاج و نگین می خواستی به تو وا گذارم ، بر من ببخش و خون مرا مریز . » تور سیاه دل پاسخی نداشت . خنجری که به زهر آب داده بود بیرون کشید و بر ایرج نواخت . خون بر چهره شهریار جوان ریخت و قامت چون سرو او را از پا در آورد . آنگاه تور سر برادر را به خنجر از تن جدا کرد و فرمان داد تا آن را به مشک و عبیر آکنده سازند و نزد فریدون فرستند . سلم و تور چون گناه را به پایان آوردند ، شادمان راه خود را در پیش گرفتند . یکی به چین رفت و دیگری رهسپار روم شد .              

فصل چهل و سوم

رفتن ایرج نزد برادران :

سپس فریدون نامه ای به سلم و تور نوشت که : « فرزندان مرا دیگر به تخت شاهی و گنج و سپاه نیازی نیست . آرزویم همه خشنودی و شادی فرزند است . ایرج که از وی دل گران بودید ، آرزومند دیدار شماست و نزد شما می آید . با انکه کسی را نیازرده است برای خشنودی شما از تخت فرود آمده و بندگی شما را از میان بسته است . با او مهربان باشید و او را بنوازید و سر گرانی نکیند و چون چند روز بگذرد او را به شایستگی و تندرستی نزد من باز فرستید . » ایرج با تنی چند از همراهان به سوی برادران رفت . وقتی نزدیک آنان رسید ، سلم و تور با سپاهی گران پیش آمدند . ایرج به مهربانی برادران را درود گفت و گرم در بر گرفت . اما دل ایشان پرکینه بود . با ایرج درون خیمه رفتند . سپاهیان چون برز و بالا و چهره فروزنده ایرج را دیدند ، خیره ماندند و با خود گفتند : « سزاوار تخت و تاج ایرج است و شاهی او را برازنده است . » مهر ایرج در دل سپاهیان جای گرفت و نام او در میان لشکر پیچید . سلم بر سپاهیان نگریست . دانست که به مهر ایرج دل سپرده اند و از وی سخن می گویند . ابروان را پرچین کرد و با دلی پر کین به خیمه آمد و فرمود تا خلوتی ساختند . آنگاه با تور به رأی زدن نشست و گفت : « سپاه ما دل به ایرج سپرده است . وقتی با ایرج باز می گشتیم سپاهیان چشم از وی بر نمی داشتند . چندین اندیشه داشتیم ، اکنون اندیشه سپاه نیز بر آن افزوده شد . تا دیده این سپاهیان در پی ایرج است دیگر ما را به شاهی نخواهند پذیرفت . اگر ایرج را زنده بگذاریم شاهی ما بر قرار نخواهد ماند . »                    

فصل چهل و دوم

آزرم ایرج :

پس از آنکه فرستاده سلم و تور بازگشت ، فریدون در اندیشه رفت . کسی را فرستاد و ایرج را پیش خوانده و گفت : « ای فرزند ، برادرانت مهرت را از دل بیرون کرده و راه کینه توزی پیش گرفته اند . هوای ملک در سر آنان پیچیده و از دو سو سپاه آراسته اند و قصد جان تو را دارند . از روز نخست در طالع ایشان بد اندیشی و ناسپاسی بود . تو باید که هوشیار باشی و اگر به کشور خود پایبندی در گنج را بگشائی و سپاه بیارائی و آماده بنشینی . چه اگر با بد اندیشان مهرورزی کنی ، آنان را گستاخ تر کرده ای . » ایرج بی نیاز و مهربان و پر آزرم بود . گفت : « ای شهریار ، چرا تخم کین بکاریم و شادی و دوستی را به آزار و بیداد بیالائیم . در این یک که دست روزگار ما را فرصت زندگی بخشیده ، بهتر آن نیست که با هم مهربان باشیم ؟ زمان بر ما چون باد می گذرد و گرد پیری بر سر ما می نشاند . قامت ها دو تا و رخسار ها پر چین می شود . سرانجام خشتی بالین همه ما خواهد شد . چرا نهال کینه بنشانیم ؟ آئین شاهی و تاج داری را ما به جهان نیاورده ایم . پیش از ما نیز خداوندان تخت و شمشیر بوده اند . کینه توزی و خشم اندوزی آئین آنان نبود . اگر شهریار بپذیرد ، من از تخت شاهی می گذرم و دل آنان را به راه می آورم و چندان مهربانی میکنم تا خشم و کین را از خاطر آنان بیرون کنم . » فریدون گفت : « ای فرزند خردمند ، از چون تویی همین پاسخ شایسته بود . اگر ماه نور بیفشاند عجیب نیست . ولی اگر تو راه مهر می پوئی برادرانت طریق رزم می جویند . با دشمن بد خواه مهر ورزیدن مانند آن است که کسی به دوستی سر در دهان مار بگذارد . جز نیش و زهر چه نصیب خواهد یافت ؟ با این همه اگر رأی تو این است که به دلجویی سلم و تور بروی ، من نیز نامه ای می نویسم و همراه تو می فرستم . امید آنکه تندرست باز آئی . »

فصل چهل و یکم

پاسخ فریدون :

فریدون چون گفتار فرستاده را شنید و از کینه و ناسپاسی سلم و تور آگاه شد ، خون در مغزش به جوش آمد . روی به فرستاده کرد و گفت : « تو نیازمند پوزش نیستی ، من خود چنین چشم داشتم . از من به دو فرزند نا سپاس بگو که با این پیام که فرستادید گوهر و ذات خود را آشکار کردید . پیری مرا غنیمت شمارید و بی خردی و نا سپاسی پیش گرفته اید . از من شرم ندارید و ترس خدای را نیز از یاد برده اید . اما از گردش روزگار غافل نباشید . من نیز روزی جوان بودم و قامت افروخته و موی قیر گون داشتم . سپهری که موی مرا سپید و پشت مرا کمان کرد هنوز پابرجاست و شما را نیز چنین جوان نخواهد گذاشت . از روزگار نا توانی بیندیشید . به یزدان پاک و خورشید رخشنده و تخت شاهی سوگند که من به شما فرزندان بد نکردم . پیش از آنکه کشور را بخش کنم با خردمندان و موبدان و دانایان رأی زدم . کوششم همه در داد بود . بد خواهی و نا راستی را هرگز گردن ننهادم . خواستم تا جهانی که آبادان به من رسید ، پیوسته خرم و آباد بماند . آنرا میان نور دیدگان خود قسمت کردم . امیدم آن بود که پسرانم از پراکندگی بپرهیزند . اما اهریمن شما را از راه به در برد و آز در دل شما رخنه کرد تا آنجا که شرم از یاد بردید و با پدر پیر به پر خاش برخاستید و مهر برادر کهتر را با آرزوی مشتی خاک فروختید . می ترسم که این راه را بر سر نبرید و روزگار این شیوه را از شما نپذیرد . اکنون من به پیری رسیده ام و هنگام تیزی و آشفتنم نیست . اما شما سالیان دراز در پیش دارید . بکوشید تا خاطر خود را به کینه و آز سیاه نکنید . چون دل از آز تهی شد ، خاک و گنج یکسان است . آن کنید که مایه رستگاری شما در روز شمار باشد . »

فصل چهلم

پیام تور و سلم :

آنگاه پیکی سخن دان و بینا دل برگزیدند و او را گفتند تا تیز به دربار فریدون بشتابد . و پیام ایشان را بی پرده با وی در میان گذارد . نخست او را از دو فرزندش درود دهد و سپس بگوید : « ای شاه ، اکنون که به پیری رسیده ای هنگام آن است که ترس از خدا را بیاد آری . یزدان پاک سراسر جهان را به تو بخشید و از خورشید رخشنده تا خاک تیره فرمان بردار تو شدند ، اما تو فرمان یزدان را بکار نبردی و جز به راه آرزوی خویش نرفتی . و ناراستی و ستم پیشه کردی . سه فرزند داشتی ، همه خردمند و دانا و گرانمایه . یکی را از میان ایشان برافراشتی و دو دیگر را خوار کردی . ایرانشهر را با همه گنج و خواسته هایش به ایرج بخشیدی و ما را به خاور و باختر آواره کردی . ایرج از ما هنرمند تر نبود و ما از او در نسب کمتر نبودیم . باری ، هر بیداد که به ما کردی گذشت ، اکنون چاره ای نیست که راستی پیشه کنی و در داد بکوشی . باید یا تاج را از سر ایرج بازگیری و او را چون ما به گوشه ای بفرستی و یا آماده نبرد باشی . اگر ایرج همچنان بر تخت بماند ما با سپاهی گران از ترکان و چینان و رومیان به ایران خواهیم تاخت و دمار از روزگار ایرج بر خواهیم آورد . » قاصد چون پیام را بشنید بر اسب نشست و شتابان به درگاه فریدون آمد . چون چشمش به کاخ فریدون افتاد و شکوه سپاه و فر بزرگان دربار را دید خیره شد . به فریدون گفتند که فرستاده ای از فرزندان وی رسیده است . فرمود تا پرده برداشتند و وی را بار دادند . قاصد پادشاهی دید ، برومند و والا که چون آفتاب بر تخت شاهی می درخشید . نماز برد و خاک را بوسه داد . فریدون او را به مهربانی پذیرفت و بر جای نیکو نشاند . آنگاه با آوازی نرم از تندرستی و شادی دو فرزند خویش جویا شد و از رنج سفر و نشیب و فراز راه پرسید . فرستاده فریدون را سپاس کرد و گفت : « شاه جاوید باد . فرزندان زنده و تندرست اند و من پیامی از ایشان به پیشگاه آورده ام اگر پیام درشت است من فرستاده ای بیش نیستم و از بندگان درگاهم . شاه این گستاخی را بر من ببخشاید که اگر فرستنده خشمگین است،بر فرستاده گناهی نیست . اگر شاه دستور می دهد پیام جوانان ناهوشیار را بگویم»شاه اجازه داد و فرستاده،پیام سلم و تور را باز گفت .                                                                                                             

فصل سی و نهم

رشک بردن سلم بر ایرج :

سالها گذشت . فریدون سالخورده شد و نیرو و شکوهش کاستن گرفت . دیو آز و بد اندیشی در دل سلم رخنه کرد . سلم که از بهره خود ناخشنود بود ، بر ایرج رشک برد و انیشه بد ساز کرد . فرستاده به چین نزد تور فرستاد و پیام داد که : « ای شاه چین و ترکستان ، همیشه خرم و شاد کام باشی . ببین که پدر ما در بخش کردن کشور راه بیداد پیش گرفت . ما سه فرزند بودیم و من از همه مهتر بودم . پدر فرزند کهتر را گرامی داشت و تخت شاهی ایران را به وی سپرد و مرا و ترا به خاور و باختر فرستاد . چرا باید چنین بیدادی را بپذیریم ؟ من و تو از ایرج چه کم داریم ؟ » از شنیدن این سخنان آز و آرزو در دل تور راه یافت و سرش پر باد شد . فرستاده ای زبان آور برگزید و نزد برادر مهتر فرستاد که « آری ، درست می گوئی ، بر ما ستم رفته است و فریدون در تقسیم کشور ما را فریفته است . بر فریب و ستم صبر کردن شیوه دلاوران نیست . حال باید من و تو رو در رو بنشینیم و چاره ای بجوئیم . » بدین گونه پرده از آرزوی پنهان برادران برداشته شد و اندکی پس از آن سلم از باختر و تور از خاور ، با دلی پر از کینه ایرج ، رو به سوی یکدیگر گذاشتند . چون بهم رسیدند ، خلوتی ساختند و در چاره کار رأی زدند .