شاهنامه

در این وبلاگ یکی از ارزشمندترین گنجینه های حماسی ایران،شاهنامه رو قرار دادم

فصل شصت و ششم

پاسخ سام

سام چون نامه زال را دید و آرزوی فرزند را دانست، سرد شد و خیره ماند . چگونه می توان بر پیوندی میان خاندان خود که از فریدون نژاد داشت با خاندان ضحاک همداستان شود ؟ دلش از آرزوی زال پر اندیشه شد و با خود گفت: « سرانجام زال گوهر خود را پدید آورد. کسی را که مرغ در کوهسار پرورده باشد کام جستنش چنین است. » غمگین از شکارگاه به خانه آمد و خاطرش پر اندیشه بود که « اگر فرزندم را باز دارم پیمان شکسته ام و اگر هم داستان باشم زهر و نوش را چگونه می توان در هم آمیخت ؟ از این مرغ پرورده و آن دیو زاده چگونه فرزندی پدید خواهد آمد و شاهی زابلستان بدست که خواهد افتاد؟ » آزرده و اندوهناک به بستر رفت . چون روز برآمد موبدان و دانایان و اخترشناسان را پیش خواند و داستان زال و رودابه را با آنان در میان گذاشت و گفت: « چگونه می توان دو گوهر جدا چون آتش را فراهم آورد و میان خاندان فریدون و ضحاک پیوند انداخت؟ در ستارگان بنگرید و طالع فرزندم زال را باز نمائید و ببینید دست تقدیر بر خاندان ما چه نوشته است. » اختر شناسان روزی دراز در این کار ببسر بردند. سرانجام شادان و خندان پیش آمدند و مژده آوردند که پیوند دختر مهراب و فرزند سام فرخنده است . از این دو فرزندی دلاور زاده خواهد شد که جهانی را فرمانبردار و نگاهبان خواهد بود ، پای بداندیشان را از خاک ایران خواهد برید و سر تورانیان را به بند خواهد آورد . دشمنان ایرانشهر را کیفر خواهد داد و نام پهلوانان در جهان به او بلند آوازه خواهد شد :

 بدو باشد ایرانیان را امید

از او پهلوان را خرام و نوید

خنک پادشاهی بهنگام اوی

زمانه به شاهی برد نام اوی

چه روم و چه هند و چه ایران زمین

نویسند همه نام او برنگین

سام از گفتار اخترشناسان شاد شد و آنان را درهم و دینار داد و فرستاده زال را پیش خواند و گفت: « به فرزند شیر افکنم بگوی که هر چند چنین آرزوئی از تو چشم نداشتم ، لیک چون با تو پیمان کرده ام که هیچ خواهشی را از تو دریغ نگویم به خشنودی تو خشنودم . اما باید از شهریار فرمان برسد . من هم امشب از کارزار به درگاه شهریار خواهم شتافت و تا رآی او را باز جویم. »


برچسب‌ها: سام, فرزند, زهر, مرغ, دیو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 14:54  توسط saeed  | 

فصل شصت و پنجم

نامه زال به سام

زال به سام نامه نوشت که: « ای نامور، افرین خدا بر تو باد. آنچه بر من گذشته است می دانی و أز ستم هائی که کشیده ام آگاهی که : وقتی أز مادر زادم بی کس و بی یار در دامن کوه افتادم و با مرغان هم زاد و هم توشه شدم . رنج باد و خاک و آفتاب دیدم و أز مهر پدر و آغوش مادر دور ماندم . آنگاه که تو در خز و پرنیان آسایش داشتی، من در کوه و کمر در پی روزی بودم . یاری فرمان یزدان بود و أز آن چاره نبود. سرانجام به من باز آمدی و مرا در دامن خود گرفتی، اکنون مرا آرزوئی پیش آمده که چاره آن به دست توست . من مهر رودابه دختر مهراب را به دل دارم و شب و روز أز انیشه او آرام ندارم . دختری آزاده و نکومنش و خوب چهره است . حور بدین زیبائی و دل آرائی نیست .می خواهم او را چنان که کیش و آئین ماست به همسری برگزینم . رأی پدر نامدار چیست؟ به یاد داری که وقتی مرا از کوه آوردی در برابر گروه بزرگان و پهلوانان و موبدان پیمان کردی که هیچ آرزوئی را از من دریغ نداری؟ اکنون آرزوی من اینست و نیک می دانی که پیمان شکستن آئین مردان نیست.  


برچسب‌ها: زال, دامن, ضحاک, پرنیان, سام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 14:52  توسط saeed  | 

فصل شصت و چهارم

رأی زدن زال با موبدان

زال همواره در اندیشه رودابه بود و آنی از خیال او غافل نمیگشت . می دانست که پدرش سام و شاهنشاه ایران منوچهر با همسری او با دختر مهراب همداستان نخواهند شد. چون روز دیگر شد در اندیشه چاره ای کس فرستاد و موبدان و دانایان و خردمندان را نزد خود خواند و سخن آغاز کرد و راز دل را  با آنان در میان گذاشت و گفت: « دادار جهان همسر گرفتن را دستور و آئین آدمیان کرد تا از آنان فرزندان پدید آیند و جهان آباد و برقرار بماند. دریغ است که نژاد سام و نریمان و زال زر را فرزندی نباشد و شیوه پهلوانی و دلاوری پایدار نماند. اکنون رأی من اینست که رودابه دختر مهراب را به زنی بخواهم که مهرش را در دل دارم و از او خوبروتر و آزاده تر نمی شناسم . شما در این باره چه می گوئید ؟ » موبدان خاموش ماندند و سر به زیر افکندند . چو می دانستند مهراب از خاندان ضحاک است و سام و منوچهر بر این همسری همداستان نخواهند شد. زال دوباره سخن آغاز کرد و گفت : « می دانم که مرا در خاطر به این اندیشه نکوهش می کنید ، اما من رودابه را چنان نکو یافته ام که از او جدا نمی توانم زیست و بی او شادمان نخواهم بود. دلم در گرو محبت اوست. باید راهی بجوئید و مرا در این مقصود یاری کنید. اگر چنین کردید به شما چندان نیکی نخواهم کرد که هیچ مهتری با کهتران خود نکرده باشد. » موبدان و دانایان که زال را در مهر رودابه چنان استوار دیدند، گفتند: « ای نامدار، ما همه در فرمان توایم و جز کام و آرام تو نمیخواهیم . همسر خواستن ننگ نیست و مهراب هر چند در بزرگی با تو همپایه نیست اما نامدار و دلیر است و شکوه شاهان دارد و ضحاک گرچه بیدادگر بود و بر ایرانیان ستم بسیار روا داشت اما شاهی توانا و پر دستگاه بود . چاره آنست که نامه ای به سام نریمان بنویسی و آنچه در دل داری با وی بگوئی و او را با اندیشه خود همراه کنی. اگر سام همداستان باشد منوچهر از رأی او سرباز نخواهد زد. »


برچسب‌ها: زال, مهراب, ضحاک, رودابه, سام
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 14:49  توسط saeed  | 

فصل پنجاه و نهم

رفتن زال به کابل :

دیوان مازندران و سر کشان گرگان بر منوچهر شاهنشاه ایران شوریدند . سام فرمانداری زابلستان را به فرزند دلاورش زال زر سپرد و خود برای پیکار با دشمنان منوچهر رو به درگاه ایران گذاشت . روزی زال آهنگ بزم و شکار کرد و با تنی چند از دلیران و گروهی از سپاهیان روی به دشت و هامون گذاشت . هر زمان در کنار چشمه ای و دامن کوهساری درنگ می کرد و خواننده و نوازنده می خواست و بزم می آراست و با یاران باده می نوشید ، تا آنکه به سرزمین کابل رسید . امیر کابل مردی دلیر و خردمند بنام « مهراب » بود که باج گذار سام نریمان شاه زابلستان بود . نزاد مهراب به ضحاک تازی می رسید که چندی بر ایرانیان چیره شد و بیداد بسیار کرد و سرانجام بدست فریدون بر افتاد . مهراب چون شنید که فرزند سام نریمان به سرزمین کابل آمده ، شادمان شد . بامداد با سپاه آراسته و اسبان راهوار و غلامان چابک و هدیه های گرانبها نزد زال آمد . زال او را گرم پذیرفت و فرمان داد تا بزم آراستند و رامشگران خواستند و با مهراب به شادی بر خوان نشست . مهراب بر زال نظر کرد . جوانی بلند بالا و برومند و دلاور دید ، سرخ روی و سیاه چشم و سپید موی که هیبت پیل و زهره شیر داشت . در او خیره ماند و بر او آفرین خواند و با خود گفت : آنکس که چنین فرزندی دارد گوئی همه جهان از آن اوست . چون مهراب از خوان برخاست ، زال زال بر و بالائی چون شیر نر دید . به یاران گفت : « گمان ندارم که در همه کشور زیبنده تر و خوب چهره تر و برومند تر از مهراب ، مردی باشد . » هنگام بزم یکی از دلیران از دختر مهراب یاد کرد  و گفت : «پس پرده او یکی دختر است

که رویش ز خورشید روشن تر است

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ

اگر ماه جوئی همه روی اوست

بهشتی است سر تا سر آراسته
پر آرایش و رامش خواسته

چون زال وصف دختر مهراب شنید ، مهر او در دلش رخنه کرد و آرام و قرار از او باز گرفت . همه شب در اندیشه او بود و خواب بر دیدگانش گذر نکرد . یک روز چون مهراب به خیمه زال آمد و او را گرم پذیرفت و نوازش کرد و گفت : اگر خواهشی در دل از من داری ،  بخواه . مهراب گفت : « ای نامدار مرا تنها یک آرزوست و آن اینکه بزرگی و بنده نوازی کنی و به خانه ما قدم گذاری و روزی مهمان ما باشی و ما را سربلند سازی . » زال با آنکه دلش در گرو دختر مهراب بود ، اندیشه ای کرد و گفت : « ای دلیر ، جز این هر چه میخواستی ، دریغ نبود . اما پدرم سام نریمان و منوچهر شاهنشاه ایران همدستان نخواهند بود که من در سرای کسی از نژاد ضحاک مهمان شوم و بر آن بنشینم . » مهراب غمگین شد و زال را ستایش گفت و راه خویش گرفت . اما زال را خیال دختر مهراب از سر بدر نمیرفت .

 


برچسب‌ها: بزم, فریدون, مهراب, زابلستان, سام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:20  توسط saeed  | 

فصل پنجاه و هشتم

باز آمدن دستان :

پوزش سام به درگاه جهان آفرین پذیرفته شد . سیمرغ نظر کرد و سام را در کوه دید . دانست پدر جویای فرزند است . نزد جوان آمد و گفت : « ای دلاور ، من ترا تا امروز چون دایه پروردم و سخن گفتن و هنرمندی آموختم . اکنون هنگام آنست که به زاد و بوم خود باز گردی ، پدر در جستجوی تو است . نام تو را « دستان » گذاشتم و از این پس ترا بدین نام خواهند خواند . » چشمان دستان پر آب شد که : « مگر از من سیر شده ای که مرا نزد پدر می فرستی ؟ من به آشیان مرغان و قله کوهستان خو گرفته ام و در سایه بال تو آسوده ام و پس از یزدان سپاس دار توأم ، چرا می خواهی که من باز گردم ؟ » سیمرغ گفت : « من از تو مهر نبریده ام و همیشه ترا دایه ای مهربان خواهم بود . لیکن تو باید به زابلستان باز گردی و دلیری و جنگ آزمائی کنی . آشیان مرغان از این پس تو را به کار نمی آید . اما یادگاری از من نیز ببر ، پری از بال خود را به تو می سپارم . هر گاه به دشواری افتادی و یاری خواستی ، پر را آتش بیفکن و من بی درنگ به یاری تو خواهم شتافت . » آنگاه سیمرغ دستان را از فراز کوه بر داشت و در کنار پدر به زمین گذاشت . سام از دیدن جوانی چنان برومند و گردن فراز ، آب در دبده آورد و فرزند را بر گرفت و سیمرغ را سپاس گفت و از پسر پوزش خواست . سپاه گرداگرد دستان بر آمدند و تن پیله وار و بازوی توانا و قامت سرو بالای وی را آفرین گفتند و شادمانی کردند . آنگاه سام و دستان و دیگر دلیران و سپاهیان به خرمی راه زابلستان را پیش گرفتند . از آن روز دستان را چون روی و موی سپید داشت « زال زر » نیز خواندند .

 

 


برچسب‌ها: سام, یزدان, سپاس, سیمرغ, کوه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:15  توسط saeed  | 

فصل پنجاه و ششم

داستان سام و سیمرغ :

سام نریمان ، امیر زابل و سرآمد پهلوانان ایران ، فرزندی نداشت و از اینرو خاطرش اندوهگین بود . سرانجام زن زیبا رویی از او باردار شد و کودکی نیک چهره زاد . اما کودک هر چند سرخ روی و سیاه چشم و خوش سیما بود ، موی سر و رویش همه چون برف سپید بود . مادرش اندوهناک شد. کسی را یارای آن نبود که به سام نریمان پیام برساند و بگوید : ترا پسری آمده است که موی سرش چون یران سپید است . دایه کودک که زنی دلیر بود ، سرانجام بیم را به یک سو گذاشت و نزد سام آمد و گفت : « ای خداوند مژده باد که ترا فرزندی آمده ، نیکچهره و تندرست که چون آفتاب می درخشد . تنها موی سر و رویش سپید است ، نصیب تو از جهان چنین بود . شادی باید کرد و غم نباید خورد . » سام چون سخن دایه را شنید از تخت به زیر آمد و به سراپرده کودک رفت . کودکی دید سرخ روی و تابان که موی پیران داشت . آزرده شد و روی به آسمان کرد و گفت : « ای دادار پاک ، چه گناهی کردم که مرا فرزند سپید موی دادی ؟ اکنون اگر بزرگان بپرسند این کودک با چشمان سیاه و موهای سپید چیست ، من چه بگویم و از شرم چگونه سر بر آورم ؟ پهلوانان و نامداران بر سر سام خنده خواهند زد که پس از چندین گاه فرزندی سپید موی آورد . با چنین فرزندی من چگونه در زاد بوم خویش به سر برم ؟ » این بگفت و روی بتافت و پر خشم بیرون رفت . سام اندکی بعد فرمان داد تا کودک را از مادر باز گرفتند و بدامن البرز کوه بردند و در آنجا رها کردند . کودک خردسال دور از مهر مادر ، بی پناه و بی یاور ، بر خاک افتاده و خورش و پوشش نداشت . ناله برآورد و گریه آغاز کرد . سیمرغ بر فراز البرز کوه لانه داشت . چون برای یافتن طعمه به پرواز آمد ، خروش کودک گریان بگوش وی رسید ، فرود آمد و دید کودکی خردسال بر خاک افتاده ، انگشت میمکد و میگرید . خواست وی را شکار کند ، اما مهر کودک در دلش افتاد . چنگ زد و او را برداشت تا نزد بچگان خود بپرورد . سالها بر این آمد ، کودک بالید و جوانی برومند و دلاور شد . کاروانیان که از کوه می گذشتند گاه گاه جوانی پیلتن و سپید موی می دیدند که چابک از کوه و کمر میگذرد . آوازه او دهان به دهان رفت و در جهان پراکنده شد تا آنکه خبر به سام نریمان رسید .


برچسب‌ها: سام, سیمرغ, خداوند, کودک, آفتاب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:59  توسط saeed  |